زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر. آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل. پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود. دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود. دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟ قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم - ولی شما مربع هستید و قطعه گمشدهی من قسمتی از دایره - من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعهی گمشدهی شما هستم. دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد. رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم. پدرم همیشه میگوید " این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که برگرفته از: سوشیانت به خودم گفتم خب من چرا نمی جنبم که برم کارشناسی و فوق دیپلم رو ارتقا بدم! اما قبل از اینکه جواب این سوال خودمو بدم باز یه سوال دیگه واسه خودم مطرح کردم.پرسیدم از خودم که خب توقع من اززندگی چیه؟ واقعا چیه؟؟؟ توقع شما اززندگی چیه؟ واقعا دوست دارید چیکار کنید؟ چیکاره بشید؟ دوست دارید وقتی خودتون رو توی مثلا ۴۰ سالگی فرض میکنید چطور آدمی شده باشید ؟ با چه زندگی؟ چه شغل و چه موقعیت اجتماعی؟ آیا واقعا ایده آلی هست که مد نظرمون باشه یا اینکه ما داریم فقط چیزی که رایجه و همه دارن انجام میدن رو پیش می گیریم؟ البته دوست خوبم شهنواز که حتما اراده داره به هدف مشخصی برسه و من اصلا منظورم ایشون نیس.دارم کلی حرف میزنم از کسان و چیزایی که دور و برم می بینم. بنظر من هزار تا - چرا - باید جواب داد. شاید حرفام کمی گیج کننده باشه اما کمی بهش فکر کنید: منظور من چرای یک سوال نیست.سوالات باید اونقدر پرسیده بشه که جواب نهایی به دست بیاد: > چرا من درس می خونم؟ - چون مدرک بالاتر بگیرم > چرا مخوام مدرک بالاتر بگیرم؟ - چون کار بهتری بدست بیارم > چرا میخوام کار بهتری پیدا کنم؟ - چون درآمد بالاتری داشته باشم >چرا پول بیشتری می خوام؟ -چون خوشبخت تر خواهم بود و خیلی چیزا که نداشتم بدست خواهم آورد. خب وایسا!! اینجا وقتی این سوال تموم می شه من به خودم میگم ممکنه مثل فلانی(که خانم هستن و در جوار اینجانب زندگی میکنن) کار و درآمد خوب و تحصیلات بالا رو داشته باشم و با درآمدم خیلی چیزا بدست بیارم.اما خوشبختی روهمیشه با پول نمی شه خرید. در مورد خانمها: اگه هدف شما تحصیل و کسب دانش در رشته ی مورد علاقه تون باشه و واقعا عاشق علم هستید ادامه مطالب اصلا درباره شما صدق نمی کنه و دور از جون شما خواهد بود! اگه درزندگی مشترک تون کار کردن آقا کافی نیست و حتی با قناعت باز هم مجبورید که دو نفری کار کنید نگران نباشید هم همسر و هم بچه ها شما رو درک میکنن و کمبودها توی زندگیتون نمود ناچیزی دارن. اما اگه قصد از ادامه تحصیل پز دادن و الکی جلو رفتن و رهایی ازبیکاری و تو خونه نموندن و درنهایت کسب درآمد و شاغل شدن باشه نه بچه ها و نه هسر شما رو درک نخواهند کرد و راه رو اشتباه رفتید. همون فلانی و خیلی ها شبیه خانم فلانی، الان شوهر و بچه دارن و اون خانم هرچی که موقعیت اجتماعی و پول هم داشته باشه نمی تونه جبران لحظ هایی رو بکنه که شوهر و بچه اش بهش نیاز داشتن و اون سر کار بوده.نمی تونه جبران لحظه هایی رو بکنه که فرزند کوچیکش به آغوشش نیاز داشته.به صحبت با مامانش، به محبت مادرش، به رسیدگی اون... و این میشه که به هر حال هر چقدر هم مدیریت درستی روی زمانش داشته باشه با محاسبات ریاضی هم ثابت می شه که وقت از یک طرف تساوی یه چی کم می کنی از اونطرف هم به ناچار کم خواهد شد تا تعادل برقرار بشه.یعنی من هیچ خانم شاغلی ندیدم که زندگیش کاملا ردیف باشه.بچه هاش از لحاظ پرورش و تربیت و رسیدگی کمبودی نداشته باشن و همسرش کاملا راضی باشه .پس به هر حال یه جای زندگی خواهد لنگید. و اما در مورد آقایون: خب شاید در مورد خانوما کار کردن بیرون از خونه و تحصیل در مدارج بالا تقریبا سلیقه ای باشه.اما واسه مردها در این زمونه یک الزامه.البته هر چیزی حدی داره. باز هم آقاهایی بنام فلانی هستن در نزدیکی من که هفته یا ماهی یک روزبه خونه میرن و بقیش رو در محل کار سپری میکنن.وعلت فقط داشتن درآمد بالاست.در صورتی که با حذف بلند پروازی ها و پیشه کردن قناعت میشه اضافه کاریها رو حذف کرد.بعضی ها هم واقعا مجبورن مثل همین مدیر عامل خودمون که سال به دوازده ماه کارخونه است و ما بیشتر از زن و بچه اش میبینیمش! همه می دونن که سخته یه خانوم تنهایی کار تربیت و کار خونه رو با یه شوهر مجازی انجام بده.در واقع آقا بیشتر شبیه یه دستگاه عابر بانک می باشد!!!فقط پول میده ! همین! نمی گم بده ها! من میگم زندگی مثل الاکلنگ می مونه.نمی شه دو طرفشو کاملا مساوی کنی. مثلا مادری که دوست داره کارمند خوب و فعال و پولداری باشه به ناچار باید فکر داشتن خونه و زندگی مرتب و راضی نگه داشتن همسر و فرزندان و انجام درست وظایف مادری و همسری خودشو از سر به در کنه. همچنین مردی که ماهی یه بار زن و فرزندش رو می بینه باید بدونه پول بیشتر باعث نمی شه که زن و فرزندش از لحاظ روحی و روانی کاملا در آسایش و راحتی به سر ببرن و به هر حال یه جای کار خواهد لنگید. البته این موارد نسبی هست و بستگی به آدمش داره.کسانی که زحمتکش هستن و حریص نیستن مطمئنا می تونن به هر دو بعد زندگی و کارشون برسن.من همون اول حرفام گفتم اینا تجربیات منه و تمامی موارد اطراف من دقیقا شبیه همین فرمولها زندگی میکنن.اصلا من این فرمولا رو از زندگی اونا درآوردم. و اما در مورد خودم: با اینکه می دونم می تونم کنکور قبول بشم و تا هر جا بخوام میتونم جلو برم اما هنوز انگیزه ای پیدا نکردم که ادامه تحصیل بدم.با خودم فکر میکنم خیلی چیزایی که خیلی ها توی ادامه تحصیل دنبالش می گردن من دارم. همسر فوق العاده- شغل خوب - روابط اجتماعی مناسب - و البته دانشهایی که دوست دارم بدست بیارم اما تو دانشگاه بدست نمیاد.حتی اگه روزی ادامه تحصیل بدم یا برای علاقه خواهد بود یا کمک به پیشبرد خانه داری آینده! مثلا من دوست دارم یه خانم خونه دار باشم. خیلی اصولی و علمی خانه داری کنم.اصولی و درست بچه داری کنم و خودم معلم بچه هام باشم.خودم مشاور بچه هام باشم.به بچه هام یاد بدم زندگی رو و این برای من سرمایه بزرگی خواهد شد که با هیچ پولی بدست نمیاد.می دونم اگه تو خونه نباشم افراد دیگری هستن که پولیکه بدست میارم خواهند گرفت تا جبران وظایف انجام نشده ی منو بکنن. دکتری پولی خواهد گرفت تا بچه ی مریض منو درمان کنه.چون من ناچارا وقت نداشتم که درست بهش برسم. مشاوری پولی خواهد گرفت تا افسردگی بچه منو درمان کنه.چون من تو خونه نبودم که با روحش همراه بشم و هر وقت هم بودم وقت زیادی برای با او بودن رو نداشتم. معلمی پولی خواهد گرفت تا بجای من گاهی در درسش کمکش کنه. پرستار یا مهد کودکی پولی خواهد گرفت که ادای مامان رو برای بچه ی من دربیاره. کلاسهایی به اسم های گوناگون از من پول میگیرن تا راز هایی از موفقیت،خوشبختی،غلبه بر استرس کنکور،رفتارهای شب امتحان،آموزهای قبل و بعد و در حین ازدواج و آیین همسر داری رو به بچه من یاد بدن. اینجوراست که هم پولم میره.هم بخش بزرگی از زندگی ارزشمندم. پس من میخواهم خانه دار شوم! > تقدیم به همیشگی ترینم < و ممنون از دریا جان خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل ، خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد . وقتی برای عزیمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟ ... می شدی نشناختمت! به نقل از بلاگ دوست خوبمون نی نی و ..... من و تو بلاخره ما شدیم شروع زندگیم با تو . . . مبارک گلم می گذرم.آرام و ساکت از همه ی آنچه خواسته بودم آنچه برایم می خواهند آنچه به من موعظه می کنند از آنچه می گویند به صلاح توست من گذشتن را دوست دارم من عاشق عبورم انتهایی نیست برای روح بی قرار دخترک درونم هیچ وقت انتهایی نیست. شوقی اگر برای چیزی دارم کنارش نمی مانم می گذرم تا خاطره ای شود انبار خاطره های من همیشه جایی برای خاطره ای جدید دارد و هیچ وقت خسته نمی شود از انباشته شدن.و هیچ وقت پر نمی شود از پر شدن. همیشه در گوش من صدای باد است و این کلمه ها جاری در ذهنم که: عبور باید کرد... صدای باد می آید عبور باید کرد و من مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید... مرا به کودکی شور آب ها برسانید... بزرگوار تر از آنی که بخواهم توصیف کنم و کلمه ها را صف کنم برای گفتنش... بیشتر از آنی که توی این جمله ها جا شوی تو مهربانتر از آنی که پیش تو خجل شوم.حتی بخشنده تر از آنی که بگویم "مرا ببخش" تو بزرگ تر از آنی که در کلمه ی "بزرگ" جا شوی.چگونه با این لغات غریب و کوچک وصفت کنم که کلمه ها برای با معنا شدن باید همراه تو شوند. وقتی برای من از همه چیز میگذری ... وقتی به جای من جواب پس می دهی... وقتی حتی ثانیه ای در ایثار درنگ نمی کنی... من بغض می کنم .شرم دارم از تمام روزهایی که دلت از من پر شد.تنها شدی و تنها قدم زدی .روزهایی که آه کشیدی و سکوت کردی. من بخاطر آن چشمها که تا صبح ها بیدار نشست ... شرمسارم. همیشه بزرگتر از آرزوی کوچک من از خدا بودی کاش هیچ وقت کوچکتر از بانوی بزرگ دل تو نشوم. تو سد اضطراب های بی پایان منی. دوستت دارم من تمام گل های بنفش و گندم زار سبز دیروز را، تمام قطره های زلال و خنک تازه از چاه سر در آورده را، من همه ی نسیم های به رقص درآورنده ی دشت های دیروز را، سلام همه ی زنبورهای عسل خوشحال و سر به هوای دامنه ی کوهها ی دیروز را، پرواز مرغهای آبی بر فراز دریاچه و پرش ماهیهای بازیگوش آن آبها را، همه را با پاپیونی از احساس های عاشقانه ام می بندم و به صفای روح تو تقدیم میکنم. " می خواهمت معشوق جاودانی من "
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی خارج راهشان دادهاند" البته من هم میخواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم
را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی
چیزها راجب به خارج میدانم.
تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد.
او میگوید "در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم...
البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم
اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می
گذارند مدیر بشود.
خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که
دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم.
تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند.. اما در فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار
مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان
میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه
میدهند و او هم برق را اختراع میکند.
پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور
بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
من شنیدهام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی میشد چقدر
خوب میشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور میشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش میشد.
شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت میکردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب میشد.
ولی سد افصوث و دریق که نمیشود.
از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی
هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم.
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل
نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم.
مثلن پدرم همیشه به من میگوید "تو به خر گفتهای زکی".
ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند
انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی
کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای
تعسف دارد.![]()
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تورا نگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف ميزنم كه گفتني ترين تويي
من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود
كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود كه خستهام از همه كس
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس...
...
...
...
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد

| Design By : Night Skin |


